فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى )
104
كليات ( فارسى )
دارم به تو من توقع اينك * چون خدمت من به دو رسانى گر هيچ مجال نطق يا بى * گويى به زبان بىزبانى : ما تشنه و آب زندگانى * در جوى تو رايگان ، تو دانى 745 با ما نظر عنايت ، اى دوست ، * گر بهتر ازين كنى توانى آن دل كه ببوى تو همىزيست * اينك به تو داد زندگانى زنده شوم ار ز باغ وصلت * بويى بمشام من رسانى بىتو نفسى نيم خوش و شاد * بىمن تو خوشى و شادمانى چون نيست مرا لب تو روزى * چه سود ز عمر و زندگانى ؟ 750 بنماى رخت ، كه جان فشانم * اى آنكه مرا چو جان نهانى خوشتر بود از حيات صد بار * در پيش رخ تو جانفشانى مگذار دلم بدست تيمار * آخر نه تو در ميان آنى ؟ تقصير نمىكند غم تو * غم مىخوردم بهرايگانى بااينهمه ، هم غم تو ما را * خوشتر ز هزار شادمانى 755 از ياد لب تو عاشقان را * هر لحظه هزار كامرانى جانهات فدا ، كه از لطافت * آسايش صد هزار جانى هر وصف كه در ضميرم آيد * چون درنگرم وراى آنى عاجز شدم از بيان وصفت * زيرا كه تو برتر از بيانى حال من ناتوان تو دانى * گر بهتر ازين كنى توانى 760 آن دل كه به بوت زنده مىبود * اينك به تو داد زندگانى « 1 » تن ماند كنون و نيمجانى * آن هم چو غمت ، چنان كه دانى بىروى تو نيستم خوش و شاد * بىتو چه خوشى و شادمانى ؟ بىتو سر زندگى ندارم * بىتو چه خوشى و شادمانى ؟ « 2 »
--> ( 1 ) اين بيت تكرار بيت 746 است ( 2 ) در اصل چنينست و تكرار مصرع دوم بيت پيشين است